🖋اکبر ببری
گاهی یک جمله ساده اما نادرست میتواند همهچیز را مسموم کند.
جملهای که به ظاهر منطقی اما نادرست است و دقیقاً به همین دلیل خطرناک است:
«اگر اسلام دین اکراه نیست، پس این همه تازیانه و حد و مجازات در قرآن چیست؟».
این پرسش، در روزگار ما دیگر صرفاً یک پرسش دینی نیست. بلکه به ابزار جدال سیاسی بدل شده است. به سلاحی ایدئولوژیک که در هیاهوی رسانهای، با آن میکوشند اسلام را دینی دوپاره، متناقض و ذاتاً خشونتبار معرفی کنند.
گویی قرآن از یک سو پرچم آزادی وجدان را بالا برده و از سوی دیگر شلاق را بر دوش گرفته است.
▫️ این پرسش، در شکل رایجش، بیش از آنکه حقیقتاً پرسش باشد، یک مغالطه است.
مغالطهای که از خلط دو قلمرو کاملاً متفاوت زاده میشود:
قلمرو ایمان، و قلمرو قانون.
زیرا قرآن وقتی میگوید: «لا إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ» (البقرة – ۲۵۶)، درباره لحظهای سخن میگوید که انسان در خلوت وجدان خویش با حقیقت روبهرو میشود؛ ایمان، امری قلبی است، انتخابی است و اساساً مستعد اجبار نیست.
هیچ قدرتی نمیتواند باور را در قلب انسان تزریق کند، و قرآن این را صریح و بیپرده اعلام میکند.
اما درست در همین نقطه، یک سوءفهم تاریخی رخ میدهد.
سوءفهمی که بسیاری از منازعات امروز از آن تغذیه میکنند.
▪️پیامبر اسلام در خلأ مبعوث نشد، در جامعهای مدرن با نهاد دولت و دستگاه قضایی و قراردادهای اجتماعی مستقر ظهور نکرد، بلکه در میانه جهانی قبیلهای، خشن، بیثبات و دور از معیارهای اخلاقی و حقوقی برانگیخته شد.
جامعهای که اگر قرار بود صرفاً با موعظههای فردی اصلاح شود، نه نظمی مییافت، نه امنیتی، و شاید حتی همان پیام وحی نیز در گرداب هرجومرج تاریخی دفن میشد.
قرآن، ناگزیر بود همزمان با ساختن انسان مؤمن، پایههای یک اجتماع را نیز پیریزی کند، چراکه اگر مخاطب نخستین از فروپاشی اجتماعی نجات نمییافت، آیا اصلاً قرآنی باقی میماند که امروز به دست ما برسد؟
در اینجاست که آیاتی چون آیه دوم سوره نور وارد میشوند:
«الزَّانِیَةُ وَالزَّانِی فَاجْلِدُوا کُلَّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا مِائَةَ جَلْدَةٍ…» (النور – ۲)،
و نیز آیه چهارم همان سوره که حد قذف و تهمت ناروا را مقرر میکند:
«وَالَّذِینَ یرْمُونَ الْمُحْصَنَاتِ… فَاجْلِدُوهُمْ ثَمَانِینَ جَلْدَةً…» (النور – ۴).
این آیات درباره «ایمان آوردن» و «به زور بهشتی کردن» مردم نیستند. اینها وارد قلمرو دیگری میشوند:
قلمرو اداره جامعه، حفظ حقوق عمومی، و صیانت از نظم اخلاقی.
آیات حدود را نمیتوان جدا از فلسفه اجتماعی و غایت اخلاقی تشریع فهمید.
▪️ حدود، ابزار تحمیل عقیده نیستند. بلکه دیوارهای دفاعی جامعهاند در برابر تخریب بنیان خانواده، فروپاشی اعتماد عمومی و ناامن شدن فضای روانی و حقوقی اجتماع.
لذا قرآن شلاق را برای ساختن ایمان بکار نبرده، بلکه قانون را برای ساختن جامعه آورده است.
نگاه سطحی به آیه دوم سوره نور ممکن است آن را حکمی خشن جلوه دهد، اما قرآن خود در همان لحظه، مکانیسمهای بازدارندهای قرار داده است که قانون به ابزار سرکوب بدل نشود.
شرط اثبات زنا، شهادت چهار شاهد عادل است. شرطی چنان سنگین که عملاً حکم را به موارد نادرِ «علنی و قطعی» محدود میکند.
این یعنی حکم، ابزار شکار انسانها در تاریکی حریم خصوصیشان نیست، بلکه مواجهه با جرمی است که چنان آشکار و علنی شده که به عرصه عمومی تجاوز کرده است و همین منطق است که با نهی صریح قرآن از تجسس همخوان میشود:
«وَلَا تَجَسَّسُوا» (حجرات: ۱۲).
پس حدود و احکام اجتماعی اسلام، واکنش جامعه است به تخطی علنی از مرزهای اخلاق عمومی، نه مجوزی برای دخالت در خلوت انسانها.
اما شاهکلید این منظومه، آیه چهارم سوره نور است.
همانجا که قرآن حد قذف را وضع میکند تا هیچکس نتواند با اتهامزنی، قانون را به ابزار حذف و تسویهحساب تبدیل کند.
تهمت، سرمایه اجتماعی اعتماد را ویران میکند، آبرو را میسوزاند و جامعه را به میدان شایعه و خشونت کلامی بدل میسازد.
از همین رو، شریعت همزمان که حریم عمومی را پاس میدارد، از حیثیت فردی نیز با شدت دفاع میکند و «زور» قانون در اینجا نه علیه آزادی، بلکه در دفاع از کرامت قربانیان به کار میرود.
🔻گره اصلی، در «سوءفهم سیاستزده از دین» نهفته است.
در تصوری که دین را یا صرفاً امر فردی میخواهد یا یکسره ابزار اجبار حکومتی. حال آنکه اسلام، دو ساحت را از هم جدا اما مکمل میبیند:
ایمان، قلمرو آزادی وجدان است؛ جامعه، قلمرو قانون و مسئولیت جمعی.
هیچکس را نمیتوان به باور قلبی مجبور کرد، اما هیچ جامعهای نیز بدون ضمانت اجرای عدالت، پایدار نمیماند.
اسلام، بهشت را با تازیانه نمیسازد؛ اما جامعه را نیز در ورطه بیقانونی و بیعدالتی رها نمیکند.
#سلام_خبر

دیدگاهتان را بنویسید